|
که عشق آسان نمود اول ولی... گویند در قدیم که هنوزکسی نبود خداوند باری تعالی روزی فرشته ها را جمع نمودند و فرمودند میخواهم موجودی بیافرینم موجودی بیافرینم که عاشقم باشد و دلی افرید به اندازه ی کف دست و با وسعتی بی کران که خود در ان جای میگرفت و بدین سان قصه ی عشق شد آغاز: ÷رده ی اول آغاز خلقت ادم: و ادم در بهشت ÷ر نعمت قدم میزد که زیبا رو یی به نام حوا را دید و عاشق گردید و آنهمه زیبایی بهشت در نظرش بی جلوه گردید و زندگی شد یار و این اولین جرقه ی عشق بود ÷رده ی دوم سالهای بعدکمی ÷یش از آغاز رسالت خاتم: زنی ثروتمند به نام خدیجه عاشق جوان چو÷انی گردید که همچون او ثروتمند نبود و لی خدیجه جرقه ی عشق در دلش ÷دیدار شد و در راه این عشق از جان گذشت ÷رده ی سوم عاشورا کربلا: حسین است و هفتاد و دو یار و خانواده و همسر و فرزند در یک سو و فرمانی از جانب معشوق ازلی و ابدی از سوی دیگر و انتخاب ؟خوب معلوم است امر امر معشوق است و شوق وصال و در این راه گذشتن از جان و فرزند و مال هم زیباست آری این است قدرت عشق ÷رده ی چهارم یک بیابان: مردی بالای سر قبری نشسته میگرید دیگر هیچ چیز حتی زند گی برایش معنایی ندارد و همانجا انقدر میماند و سوگواری میکند تا جان از قفس تن به ÷رواز در اید و از ÷ی معشوق رود این مرد کسی نیست جز مجنون . . . . . زمان میگذرد زمانه هم... عشاق می آیند و میروند وشعرا شعر ها و قصه ÷ردازان و راویان قصه ها میسازند در مدح آن اما باز هم زمان میگذرد و زمانه هم اینک ÷رده ی اخر همینجا تو محله های خودمون: یک مانکن تبلیغاتی یا یک تابلوی چراغ قرمز با ناز و عشوه میگذرد خانمی بی لچک و برق گرفته با زنجیر هایی از و ی آویزان که نمیدانیم از کجا گریخته وی را میبیند و میگوید من عاشقم ...(.ای وای او که خانم نیست آقاست صورتش کمی زیادی بزک دارد ) دارد میگوید بی او میمیرد (به حق چیز های نشنیده ) خانم میخندد و عشوه می آید شماره ای رد و بدل میشود و هر که به سویی میرود مانده ایم کدام را تعقیب نماییم و دو قسمت میشویم تا اخر ماجرای این لیلی و مجنون را ما بنویسیم و بشویم یک نویسنده ی مشهور چون نظامی!!!! تا عصر که ایندو دلداده به خانه برسند دفترچه تلفن هایشان ÷ر است از لیلی ها مجنون های دیگری که در راه دیده اند دل داده اند و قلوه ها گرفته!! البته این که چیزی نیست جدیدا مجنونها و لیلی ها ÷یامکی و چتی و ندیده و نشناخته دل میبازند عاشق میشوند اما تمام این عشاق چند صباحی عاشقند و با طلوعی دیگر ز غم عشق قبلی فارغ حال خدا به داد این قصه ی عشق و عهد نوادگان ما رسد نتجه ی اخلاقی: خب با این وضعیت حق نداریم بگیم عشق مال کتاباست؟؟ نمیدونم چمه کهیر میزنم وقتی دوستت دارم رو میشنوم یه جورایی عمیقا بدبینم.بی دلیل بی مناسبت.دیر باور و لجوج شدم یادمه سوم دبیرستان شایدم ÷یش دانشگاهی (میبینی حافظه ی تو÷مو) که بودم الهام واسم یه شعر تو دفترخاطرم نوشت خوشم اومد حفظش کردم اخه از هرچی خوشم بیاد حفظ میکنم سرم ÷ر از اشعار مفت و با معنیه از همه جا از همه رنگ اینم مینویسم شاید آروم شم: ای شما ای تمام عاشقان هر کجا زیر سایبان دستهای خویش جای کوچکی به این غریب بی ÷ناه میدهید؟ این دل غریب را این لجوج دیر باور عجیب را در میان خویش راه میدهید؟.... خب نوشتم ...حالا آروم شدم ؟نشدم؟نمیدونم !!!!!!!!!!!! ÷ی نوشت: اینارو نوشتم چون: 1) آقا تو هر سایت و بلاگی رفتیم یه ماجرای عشقی و عاشقی و غمی و تلخی و ناله و نفرینی و قربان صدقه ای و... بود گفتیم جا نمونیم 2)نمیدونم چرا جدیدا بیخودی شوت میزنم و شاگردای محترمه میگن ÷در عشق بسوزد 3) باز همینا میگن عمرا اگه این آدم عاشق شه اگرم بشه احتمالا طرف کتابه نه آدم!!!(مگه من چمه؟؟؟؟!!!) 4)شده اسباب بازی و سرگرمی ،دیگه تو بقالیا هم عشق میفروشن اما من هنوز نمیدونم این عشق که میگن یعنی چی 5) اِ... اِ.. اِ... این همه دلیل کافی نیست واسه اِرور مغز ونوشتن چرت و ÷رتام؟ بازم دلیل میخوای؟ 6) منکه نفهمیدم چی شد شما چی؟؟ 7)چقدر به خودم خندیدم اسم اینجا رو گذاشتم خاطرات اما خیلی وقته خاطره ای ننوشتم یعنی از همون موقع که دفتر خاطراتم لو رفت و کلی از اسرارم بر ملا شد امروز دیدم از هر ده تا ÷ستم یازده تاش غر غره منکه اخمو و غر غرو نبودم بودم؟؟؟!! 8)دلم میخواست یه خاطره هم بنویسم اما نادم شدم ایام به کامتون یه تذکر: اصولا من غر زدن بیخودیو دوست دارم خب اگه شمارو هم دعوت میکردن مسابقه و یک ماه مدام میرفتی میدیدی خبری نیست و دفعه ی بعد میدیدی ای وای کی اینهمه ÷ست کرده و تو نفهمیدی خب جیغت در میومد دیگه آقا ما هر ÷رشین بلاگی که رفتیم این مصیبتو کشیدیم خب به من چه مگه میشه همشون (بیش از 5 بلاگ) اینجوری باشن و تقصیر من باشه؟ دوست گرامیه فرمودن آبروی خودمونو ببریم!!!! دمشون گرم !چشم میبریم اینجا؟؟؟نه واسه معلم خیر سرش الگو بده آبروشو ببره بزرگترینشو میگم که از رشته ی ÷زشکی به خاطر یک حرف بچه گانه و یواشکی انصراف دادم و بطرز احمقانه ای یه رشته ی در ÷یتی میخونم اینو گفتم تا شما هم مثل سایرین بگین :..............( گفتن انواع ناسزا آزاد میباشد حتی برای شما!!!!) و اینکه مردم خب مشتی حسن جان اگه بازم اعتراف میخوای بگو تا رو کنم (ساعت خواب م ...مثل) یکی بیاد منو از این کیبرد جدا کنه تا صدای کسی در نیومده ببخشید تو جو بودم راستی یه سوال : من اگه نخوام بزرگ شم کیو باید ببینم یا حق اللهم اشف کل مریض! + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 12:12 توسط م مثل...؟ |
اول سلام و عرض ادب و تسلیت به خاطرفرا رسیدن محرم و ایام سوگواری سالار شهیدان امام حسین (ع) و هفتاد و دو پروانه ی عاشق و آرزوی قبولی ثواب اشک اما بعدبالاخره برگشتم.خیلی دلم میخواست زودتر از اینها بیام اما حجم زیاد کاری و پیگیری اعتراضای همکارا در جهت مطالبه ی حق و حقوق و امتحانایی که به خاطر این برف قشنگ خیلی خیلی به تعویق افتاد و هزاران ماجرا و گرفتاری دیگه باعث شد که بین پستهای من اینهمه تاخیر بیفته. خیلی دلم واسه اینجا و همه ی شما تنگ شده بود. میخوام یه تشکر ویژه کنم از همه ی شما نازنینانی که تو این مدت بهم سر زدید ایمیل و کامنت گذاشتید و فراموشم نکردید به قول بچه ها دمتون گرم!!!! امیدوارم بتونم محبتهاتونو جبران کنم و اما مدتها پیش از دوست نازنینم جناب آقای نظریان پور درخواست کردم که یکی دیگه از اشعار زیباشونو در وبلاگم بذارم و ایشون هم مثل همیشه محبت کرده و این اجازه و افتخار و به من دادند و من از همینجا باز هم ازشون تشکر میکنم اینم شعر: قبل از میلاد مسیح قبل تر آری قبل تر... قبل میلاد زمین . یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکی نبود که نه زمین بود و نه زمون هیچ کس و هیچی نبود خدا بود و خدا بود خدا به اقتضای رحمت دست بزد به خلقت و آفرید و آفرید... فرشته ها یکی یکی یکی درشت و تپلی یکی قشنگ و مامانی و دیگری و دیگری... به قدرتش وجود شدند . و بال بال زنان به گوش هم نجوا کنان به انتظار خلقت بزرگ او به صف شدند یکی که بال هاش به گستره وسیع تر از قشنگی گل رز است به دیگری بگفت خدا به هستی خواهد که دهد شور و هستی . دیگری گفت مگر چیست اسن؟ گفت: فصل زیبای زمین اوج تکرار محبت بی کین حرمت نام گذاشت انحنای گلبرگ خنده ی یک کودک افتخار هستی عطر یاس و مستی گرمی یک بوسه غزل ناب زمین وشعور ساحل وقت طوفان با شکیباییدن درد با دلی پیوسته خسته با نوای لای لای ... دیگری گفت: آه ... این همه زیبایی این همه شیدایی وشکیباییدن درد گفت: آری...آه...آری به چنین اسوه ی مهر اول بی اخر مادر...مادر (محمد نظریان پور)
د راستی چندی پیش یه جا این بیت نظرمو جلب کرد اما معنیش به نظرم خیلی تلخ اومد: در شهر کورها آیینه فروشم خریدار کجاست!!! راستی قالب جدیدم چطوره؟جو محرمه دیگه! مارو هم گرفت!! ایام به کامتون کوچک شما: م مثل...؟ + نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 12:0 توسط م مثل...؟ |
اول سلام اما بعد میدونم شرمنده ی همه تون شدم و حجم کاریم اینقدر زیاد بود که نمیتونستم بیام نت وپاسخ محبت هاتونو بدم بازم عذر میخوام از این همه زود دیر شدنا ازتون میخوام لطف کنید و بگید: کدامین کسی میتواند هنر نه گفتن را به من بیاموزد که این روز ها بسیار به ان محتاجم نازنینا اگر میدانی رسمش را یاریم نما
و اما بخش آخر منظومه ی آرش: منم آرش سپاهی مردی آزاده به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را نیک آماده بجوییدم نسب: فرزند رنج و کار! گریزان چون شهاب از شب چو صبح آماده ی دیدار مبارکباد آن جامه که اندر رزم پوشندش گوارا باد آن باده که اندر بزم نوشندش شما را باده و جامه ، گوارا و مبارکباد دلم را در میان دست می گیرم و می افشارمش در چنگ دل این جام پر از کین پر از خون را دل این بی تاب خشم اهنگ... که تا نوشم به نام فتحتان در بزم که تا کوبم به جام قلبتان در رزم که جام کینه از سنگ است به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است در این پیکار... در این کار دل خلقی ست در مشتم امید مردمی خاموش هم پشتم کمان کهکشان در دست کمانداری کمانگیرم شهاب تیزرو تیرم ستیغ سربلند کوه مِِأ وایم به چشم افتاب تازه رس جایم مرا تیر است آتش پر مرا باد است فرمانبر ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست در این میدان بر این پیکار هستی سوز سامان ساز پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز پس آنگه سر به سوی اسمان بر کرد به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد: ((درود ای واپسین صبح سحر بدرود که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود به صبح راستین سوگند به پنهان افتاب مهربار پاک بین سوگند که آرش جان خود در تیر خواهد کرد پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند زمین میداند این را آسمانها نیز که تن بی عیب و جان پاک است نه نیرنگی به کار من نه افسونی نه ترسی در سرم نه در دلم باک است)) درنگ اورد و یکدم شد به لب خاموش نفس در سینه ها بیتاب می زد جوش . . . زمین خاموش بود وآسمان خاموش تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش .... کدام اهنگ ایا میتواند ساخت طنین گامهای استواری را که سوی نیستی مردانه میرفتند؟ طنین گامهایی را که آگاهانه میرفتند ... ((شامگاهان راه جویانی که میجستند آرش را به روی قله ها پیگیر بازگردیدند بی نشان از پیکر آرش ، با کمان و ترکشی بی تیر آری آری جان خود در تیر کرد آرش کار صد ها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش تیر آرش را سوارانی که میراندند بر جیحون به دیگر نیمروزی از پی آن روز نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند و آنجا را از ان پس مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند (سیاوش کسرایی) ((پی نوشت:به دلیل کمبود حوصله ی عزیزان و نیز کمبود جا مجبور شدم سر و ته منظومه رو بزنم .اما باز هم اعلام میکنم کارهای آقای کسرایی بی نظیرند)) دوستدار و کوچک شما: م مثل...؟
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386 20:44 توسط م مثل...؟ |
سلام یه سلام گرم به همه ی نازنینای خودم اولش که اومدم تشکر کنم از همه ی مهربونایی که میان و قدم رو چشم من میذارن و بهم امید میدن گفته بودن وبلاگم تلخ و سرد شده.اومدم بگم خیلی بی انصافند که گرمای محبتای شما رو حس نکردند.خیلی خیلی بی انصاف پس تشکر میکنم ازآقا احسان عزیز که منو همیشه با محبتاشون شرمنده کردنبهار نازنینم وآقا اتابک وگاو مشتی حسن وکاکتوس با عطر یاس و...همه ی هم لینکی هام که یاورای همیشگیم بودن و تنهام نذاشتن راهنماییم کردن و اما یه تشکر هم از هم لینکی تازه ی من جناب آقای نظریان پور عزیز که بسیار قلم گیرایی دارند و به من این محبت رو کردن که یکی از شعرای زیباشون رو تو این پستم بذارم بازم از همتون ممنونم و بهترینارو براتون آرزو میکنم ایام به کامتون واما شعر آقای نظریان پور: شعر زباله نيست. + نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386 21:28 توسط م مثل...؟ |
برام شده عین شعر سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت اخوان روزگار دروغ ....روزگار کلک ....روزگار ریا... چقدر خسته ام هيچ کس اشکي براي ما نريخت ...هر که با ما بود از ما مي گريخت ...چند روزي ست حالم ديدنيست... حال من از اين و آن پرسيدنيست... گاه بر روي زمين زل مي زنم... گاه بر حافظ تفاءل مي زنم... حافظ ديوانه فالم را گرفت... يک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زياران چشم ياري داشتيم... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
عیدتون مبارک راستی اگه این قالب یا اسم جدید بلاگ بده بگید همون قبلیو بذار اخه خودم قاطیمو گیج. بگذریم ایام به کامتون دوستدار و کوچک شما:م مثل...
چقدر حس میکنم این روز هاحالمان شبیه روزگار مردم هم عصر آرش است اما افسوس کاش یک آرش دیگر وجود داشت... ((زندگانی شعله میخواهد فروزنده)) صدا سر داد عمو نوروز کودکانم داستان ما ز آرش بود او به جان خدمتگزار باغ آتش بود روز گاری بود روزگار تلخ و تاری بود بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره دشمنان بر جان ما چیره شهر سیلی خورده هذیان داشت زندگی سرد وسیه چون سنگ روز بدنامی روزگار ننگ غیرت اندر بندهای بندگی پیچان عشق در بیماری دلمردگی بیجان فصل ها فصل زمستان شد صحنه ی گلگشتها گم شد نشستن در شبستان شد در شبستان های خاموشی می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی ترس بود و بالهای مرگ کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ سنگر آزادگان خاموش خیمه گاه دشمنان پرجوش مرزهای ملک همچو سر حدات دامن گستر اندیشه بی سامان برجهای شهر همچو باورهای دل بشکسته و ویران دشمنان بگذشته از سر حد و از بازو هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت هیچ دل مهری نمی ورزید نمی اندوخت هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد هیچ کس بر روی دیگر کس نمی خندید باغهای آرزو بی برگ آسمان اشکها پربار گرمرو آزادگان در بند روسپی نامردمان در کار... انجمن ها کرد دشمن رایزن ها گرد هم آورد دشمن تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند هم به دست ما شکست ما بر اندیشند نازک اندیشانشان بی شرم ـــ که مباداشان دگر روز بهی در چشم ـــ یافتند اخر فسونی را که می جستند... چشم ها با وحشتی در چشم خانه هرطرف را جستجو میکرد وین خبر را هر دهانی زیر گوشی باز گو میکرد (( آخرین فرمان...آخرین تحقیر مرز را پرواز تیری میدهد سامان !! )) خانه هامان تنگ آرزومان کور... ور بپرد دور تاکجا؟؟... تا کجا...؟ آه... کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ی ایمان هر دهانی این خبر را بازگو میکرد؛ (( چشم ها بی گفتگویی هر طرف را جستجو می کرد)) پیرمرد اندوهگین آرام دستی به دیگر دست می سایید از میان دره های دور, گرگی خسته مینالید برف روی برف می بارید باد بالش را به پشت شیشه میمالید صبح می آمد ــ پیرمرد آرام کرد آغازــ پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه, دریایی از سرباز... آسمان الماس اختر های خود را داده بود از دست بی نفس میشد سیاهی در دهان صبح باد پر میریخت روی دشت باز دامن البرز لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر کودکان بر بام دختران بنشسته بر روزن مادران غمگین کنار در کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته خلق چون بحری بر آشفته به جوش آمد خروشان شد به موج افتاد برش بگرفت و مردی چون صدف از سینه بیرون داد منم آرش ــ چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن ــ .... + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 7:3 توسط م مثل...؟ |
دوباره سلام. اول از همه تسلیت میگم درگذشت غمبار استاد قیصر امین پور رو این بار واقعا ناگهان زود دیر شد...........روحشون شاد اما بعد میخواستم آپ تازمو راجع به اتفاقای تلخ و شیرینی که برام افتاده بذارم.اما یه حادثه ی تلخ منو یاد یه عزیزی انداخت و بعدش یه عالمه خاطره برام زنده شد این بود که گفتم براتون تو دو قسمت یه منظومه از یه شاعر خوب بذارم که با شعراش کلی خاطره دارم پس تقدیم به شما که خیلی گل اید ایام به کامتون برف ميبارد برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ كوهها خاموش ، دره ها دلتنگ راهها....... چشم انتظار كارواني با صداي زنگ بر نميشد گر زبام كلبه ها دودي يا كه سو سو ي چراغي گر پيا مي مان نمي آورد رد پاها گر نمي افتاد........ روي جاده ها لغزان......... ما چه مي كرديم؟؟؟!!!!! در دل كولاك دل آشفته ي دم سرد؟؟؟!!!! در گشودندم........ مهربا ني ها نمودندم............. زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز در كنار شعله ي آتش قصه مي گويد براي بچه ها ي خود عمو نوروز گفته بودم زندگي زيباست..... گفته و نا گفته اي بس نكته ها كاينجاست آسمان باز آفتاب زرد |